|
تو مثه فصل بهار که برام شادی میاری منم اون ابر سیاهی که تو فصل تو می بارم تو مثه گلای پونه عاشق روییدن هستی منم اون گوشه نشینی که طلوعت و می بینم تو به شفافی شبنم تو مثه فرشته هایی منم اون عاشق بی دل که سر راهت می شین تو بزرگی توعزیزی تو مثه چشمه زلالی منم اون حقیر و مسکین که براش خیلی زیادی تو مثه پرنده هایی تو پر از عشق و وفایی منم اون آوازه خونی که تو شعراش و می دونی خلاصه خیلی لطیفی واسه دل یه تکیه گاهی نازنین ,عزیز جونم تو پناه شب تاری تو غروبم تو طلوعی تو واسم راه عبوری خط قرمز روی غم هاست وقتی تو پیشم بمونی (باران)
  
این همه اون دستاتو بالا و پایین نکن لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن
ماهیگیر.ماهیگیر
اشک این بچه ماهی توی آبا ناپیداس فریاد اون توی آب یه فریاد بی صداس بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر بتونه عاشق بشه وقتی میشه بزرگتر
ماهیگیر.ماهیگیر
ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه زندگی رو خواستنو مرگو از خود روندنه خونهی اون رودخونس دریا براش یه رویاس بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاس تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره دنیا براش قشنگه وقتی بارون میباره
ماهیگیر.ماهیگیر
این همه اون دستاتو بالا و پایین نکن لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن
ماهیگیر.ماهیگیر
اشک این بچه ماهی توی آبا ناپیداس فریاد اون توی آب یه فریاد بی صداس بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر بتونه عاشق بشه وقتی میشه بزرگتر
ماهیگیر.ماهیگیر.
ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه زندگی رو خواستنو مرگو از خود روندنه خونهی اون رودخونس دریا براش یه رویاس بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاس تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره دنیا براش قشنگه وقتی بارون میباره ماهیگیر.ماهیگیر
  
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمی یاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرارمن نشستم
نشکن دلمو بخدا آهم می گیره دامنتو عاقبت یه روز
  
نازنینم! عشق را نه از روی جملات نامه هایم بلکه از چشمانم بخوان کلمات عشق باشکوه مرا حقیر و کوچک میکند برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت
  
باور كن! ای ستاره درخشان شبهای تاريك تنهاييم
وقتی تو نيستي گويا هوا بارانی است

و انگار تا هميشه بايد در پی چشمان تو ستاره های جاده را سوراخ كنم
و چه طولانی است اين شبهای بی ستاره جاده
  
چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
عاقل آن نیست
که از عشق تو دیوانه شود
عاقل آن است

که دیوانه ی عشق تو شود.
  
چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
اگر یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی
اگر یکی رو دیدی که وقتی داری می یوفتی بر می گرده و با عجله میاد به سمتت بدون براش عزیزی

اگر یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی
اگر یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی میاد با هات اشک می ریزه بدون دوستت داره
واگر یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته.
  
چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتی
هر پنجشنبه به مزارم بیا گل سرخی برروی قبرم بگزار
تا همیشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بیاورم
ولی اگر تو مردی من فقط یک بار بر مزارت میایم و آن دسته گل سفید

مریم را که با خون خود سرخ خواهم کرد را برایت هدیه
می کنم و عاشقانه در کنارت جان می سپارم ..../...
  
چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
مقدس ترین کلمه خداوند

زیبا ترین کلمه عشق
پر احساس ترین کلمه محبت
پر معنی ترین کلمه نگاه
عالی ترین کلمه دوستی
تلخ ترین کلمه جدایی
درد ناک ترین کلمه خیانت
بد ترین کلمه تمسخر
کثیف ترین کلمه ترحم
  
چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
دزدی بلد نبودم حتی با کلیدی که به دستم دادی فقط درهای پشت سرم را قفل کردم تمام هستی مرا تو دزدیدی ...
وقتی که گریه می کنم تو را در میان اشک هایم می بینم اما اشک هایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند .
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را به خاطر اندشیدن به تو دوست دارم.
  
چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...
وفا را باید از درخت آموخت که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد.
هرگاه احساس کردی نمی تونی گناه کسی را ببخشی بدون این از بزرگی گناه اون نیست این از کوچیکی قلب توست.
وفا را باید از درخت آموخت که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد.
  
سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤
من تو را دوست دارم من تو را می پرسـتم چون در آیینه قلبم تصویری زیــبا از تو کشیدم و در مرتفع ترین قله ی آن قصری طلا ئی بنا کردم ومهر و وفای تو را در آن جایگزین ساختم

و از تو می خواهم که اگر خواستی در دره ی مرگ و نیستی سقوط کنی دست مرا بگیر فراموش نکن که دست در دست یکدیگر سوگند یاد کردیم که همیشه از آن هم باشیم پس بیا ای یاربرای همدیگر در این مسیر بی پایان یاری گرم در آسمان پر وسعت عشق و محبت باشیم .
  
خدايا وحشت تنهائيم كشت
كسي با قصه ي من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزباني
به صد اندوه مي نالم روا نيست
شبم طي شد ، كسي بر در نكوبید

به بالينم چراغي كس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام دلم از اين همه بيگانگي سوخت.
  
چرا از مرگ مي ترسيد 
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
مگو ئيد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر اين مي، پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد ؟
خوشا آن مستي كه هشياري نمي بيند ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست ، جهان آنجاست و جان آنجاست .
  
عزيزم
اي تنها ترين اميد زندگي با من بمان زيرا كه دوستت دارم .

((اضطراب))
اضطراب تو از آن چيزي است كه قرار است در آينده اتــفاق بيفتد چيزی
كه شايد هرگز اتفاق نيفتد به فكر امروز باش آينده خود از خويشتن مراقبت
خواهد كرد .
بيرحم ترين معلم ؟
تجربه بي رحم ترين معلمه چون اول امتحان مي گيرد و بعد درس مي دهد.
  
زير خاكستر ذهنم باقيست
آتشي سر كشو سوزنده هنوز
يادگاريست ز عشقي سوزان كه بود گرم و فروزنده هنوز
عشق آنگونه كه بنياد مرا سو خت از ريشه و خاكستر كرد
غرق در حيرتم از اينكه چرا ماندهام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم :
آنكه جانم را سوخت ياد مي آورد از اين بنده هنوز ؟
سخت جاني را ببين كه نمردم از حجر
مرگ صد بار به از بي تو بودن است
گفتم از حجر تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور اشكم از ديده نريخت
بعد تو ليك پس از اين همه سال كس نديده به لبم خنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گرچه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر ذهنم باقيست
آتشي سر كشو سوزنده هنوز .
  
-
در زاويه پنهان خويش نشسته ام
-
و دست هايم به جست و جوي آسمان رفته اند
-
صداي پاي تنهايي من،
-
از كوچه پس كوچه های غربت به گوش مي رسد و
-
طلوع غم مي كندامــــــــا من هنوز منتظرم !
-

-
منتظرم كه روزي به رسم مهر مرا ميهمان لحظات آفتابي كني! 
  
زندگي را با تمام سختي هايش دوست دارم چون به آينده اميدوارم . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
 چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .
  
من تمـــام قصــــه هام قــصـــــه ي تــوست
اگه غـــــمگينــه اون از قصــه ي توســـت
با تو چه زندگيهايي كه تو روياهـام نداشتــم
تك و تنــها بودم امـا تـــو رو تنها نميذاشتــم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر مي رسوندم
مي رسيدي تو، من اما آرزو به دل مي موندم
هي مي خواستم كه بگم كه بدوني حالمــــو
اما ترس و دلـــهره هي خط ميـــزد خيالمـو
توي گفـــتن و نگفــتن از چه روزايي گذشتم

اونــقدر رفتم و رفتم كه هنـوزم برنگشـــتم
هر چي شعر عاشقونه است من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختــم اما مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشـــــقونه گفتـــــم عشق تو باعــثـــشه
اگه مــردم تو بـــدون چه كـــسي باعثـشه ....
  
نمی خواهم....
نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي
نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي
نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي .
نمی گویی.........
نمي گويي ولي از چشم گوياي تو مي خوانم
نمي خواهي شوم اگه ولي راز تو مي دانم
تو ديگر نيستي آرام جان بي قرار من
نمي سوزد دلت را زره اي ديگر شرار من
نمي خوانم ز چشمانت دگر آن شور و مستي ر
ا نمي خواند لبت در گوش من افسون هستي را
چرا ديگر نمي ريزي به پاس الفت ديرين
به ميناي لبان من شراب بوسه ي شيرين
نمي تابي دگر چون شمع روشن بر شب تارم
نمي بيني ،نمي داني،من ديوانه بيدارم
نوايم بر نمي خيزد ، بسان چنگ خاموشم
گلي پژمرده برستاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر ياد آورم آن آشنايي را
چنان باور كنم اي نازنين من جدايي را .....
  
|